داستانهای کهن (داستان چهاردهم)

ديوانگان


تاريكي و نور بود؛ بينا و كور بود. زن و شوهري بودند كه عقلشان پارسنگ برمي داشت. اين زن و شوهر دو تا دختر داشتند و دو تا پسر. دخترها را شوهر دادند و براي پسر بزرگتر زن گرفتند. ماند پسر كوچكتر كه اسمش قباد بود و در خانواده از همه داناتر بود.
روزي از روزها مادر قباد به او گفت «فرزند دلبندم! شكر خدا آن قدر زنده ماندم كه شماها را روپاي خودتان بند ديدم. خواهرهايت را با جل و جهاز فرستادم خانه بخت. براي برادرت زن خوشگلي گرفتم و سرشان را گذاشتم رو يك بالين. ديگر آرزويي ندارم به غير از اينكه براي تو هم زني بگيرم و به زندگيت سر و ساماني بدهم.»

ادامه نوشته

جملات کوتاه

نگذاریم تقویم و ساعت این حقیقت را از یادمان ببرد که لحظه لحظه زندگی یک معجزه است و در پس آن حقیقتی

جملات کوتاه

پاداش عشق به حقیقت هم در آسمان است هم در زمین

سخن مارک تواین

يك دروغ ممكن است دنيا را دور بزند و به جاي اولش برگردد؛ اما در همين مدت، يك حقيقت هنوز دارد بند كفش هاي خود را مي بندد تا حركت كند

مدیر وبلاگ

سلام و عرض ادب

دوستان عزیز بابت کمرنگ شدن وبلاگ واقعا معذرت میخوام .امیدوارم به زودی مهمان دقایق شما باشم.

نیما

حس

خودت را خالی کن با نوشتن و غم و شادیهایت را با قلم و کاغذ تقسیم کن